حرفهای ناگفته 2
پسرم یادته یه پست گذاشتم به نام روی سیاه دنیا
اونجا یه دونه یا داشتم برای بابات که خدا خواست و اون یا اتفاق نیفتاد
بابایی عوض شد
حالا یک روز در هفته مخصوص منو تو
بازار با هم میریم
گاهی با هم شام میخوریم معمولا با هم نهار میخوریم
هر 10 یا 15 روز میریم خونه مامان جون وجی و اونا هم ماهی یه بار تقریبا میان
مامان فاطی هم موقع واکسن زدنت اومد خونمون و روز قبل از رفتن ما به شمال
همچنان عمو علی و بابابزرگت خونه ما نیومدن احوال پرست هستن دورادور
منو امید کلی راز مگو با هم داریم نمیدونم چرا ...
وقتی به طور اتفاقی یکیش گفته میشه کلی زندگی تغییر میکنه گاهی از ترس این که نکنه این حرف یه بحث جدید درست کنه تو سینه حبس میشه اما جدیدی چند تاش رو شد که خیلی بهمون کمک کرد
بردیا هر روب بیشتر عاشقت میشه خیلی شیرین شدی دیگه منو میشناسی بابات رو هم همینطور برای بابات دلتنگ میشی از خواب که بیدار میشی صورتت رو بر میگردونی جایی که بابات میخوابه اگر اونجا باشه تا بیدارش نکنی ول کن نیستی و اگر نباشه شروع میکنی به غر زدن امروز با تلفن با بابات حرف زدی تو میخندیدی و صدا در میاوردی باباتم قربون صدقت میرفت خدا از چشم بد دورت کنه






حرفهای ناگفته 2 
